تبليغاتX
تو فقط بگو که عاشقت منم

تو فقط بگو که عاشقت منم

مرا اندک دوست بدار ولی طولانی

ساده است

 

فقط یک تیغ می خواهد ویک رگ

 

فقط کافی است

 

دلت تنگ باشد و دنیایت کوچک

 

نمی دانی چه لذتی دارد

 

هم اغوشی تیغ با رگ

 

چند لحظه ی بعد

 

درد

 

سوزش

 

خون

 

ودر اخر مرگ

 

بعد

 

کسی فریاد می زند :

 

او مرده است

 

مَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرده

 

تو را به بهشت راه نمی دهند

 

به جرم خودکشی

 

به جرم مرگ

 

و اصلا مهم نیست...

سال نو با خون من سروشی دارد ؛ از جنبش بسیار !!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


  

فقط رد پاهای خودمم بر روی خاک نقش بسته

                 خسته شده ام ....از تاریکی این راه

           از طولانی بودنش

                             خسته شده ام...

از صدای خنده ی همسایه ها

 از صدای کوچه بغلی............!!! 

       همچون شراره ای از آتش بر روی تن سردم است

 

دلم گرفته از نگاه کردن به دیوارهای گلی

                           از نگاه کردن به دیوارهای بلند برای جستجوی یک سقف

از طوفانهای شنی ...

از ابرهای تیره بالای سرم که از نفرت، حتی از باریدن هم شرم دارد

از صدای غرش آسمان خسته شده ام...

 طاقت راه رفتن هم ندارم...

هر قدم که بر میدارم خاری،قامت خشکیده ام را بلند میکند ...!

سوزش ترکهای کف پاهایم تا عمق وجودم را به درد وا میدارد

بی تابم...بی قرارم...بازنده ام

              ساده بگویم...

میان راه مانده ام

 خسته شده ام از خنده های شیرینی که زیر لب از تلخی به خود میپیچد

                       از آسمان دلگیرم....

از آبرنگ آبی و سیاهش

    نمیدانم

هیچ نمیدانم...

 

شاید آسمان و زمین دست در گریبان هم برده اند...

تا کدامین به حالم گریه کنند.....!!!

ولی من ...

همچو گلدانی شکسته در کنار ریل زندگی منتظر میمانم......!

 منتظر خوشبختی" می مانم"

 

                                 چشم به راه جاده می مانم...!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


 

دخترك بي چاره

دخترك ساده لوح

دخترك احمق

دخترك خيلي خستس .دخترك ديگه ناي زنده بودن و زندگي كردن نداره .

بايد چي كار كنه؟

بمونه و بسوزه؟

يا نه...

بايد بره و سفر كنه

سفر به ابديت

اما نه اونجا هم جايي براي دخترك نيست

پس جاي دخترك تو اين دنيا كجاست؟؟؟

اخخخخخخخخخخخ چقدر دستاي دخترك سرده

چقدر قلبش سخت مي زنه

كي مي تونه بهش كمك كنه؟؟؟

هيچ كس..............

اره هيچ كس...

پس تو بمون با من ای خاطره سرد

 داره اون روز مي‌رسه، كه ديگه بايد برم
موندني‌ها همه رفتن، آره من مسافرم

ياد روزهايي مي‌افتم، توي سبزه‌زار سبز
من و حرفاي قشنگت، وقتي كه گفتي گلم

دل من خيلي گرفته، اشكمم در نمي‌آد
ديگه از گريه گذشته، كار و بار اين دلم

اي رفيق، اي مهربونم، دل تو خوش باشه
مي‌دونم تو هم مي‌ري، برو، منم مسافرم

              خنجری داد به دستم که بکش

                                                   گفتمش مطمئنی؟

         گفت:بکش

         گفتمش راه دگر نیست جز این

                                     گفت:آخرین راه همین است بکش

                                 کشتمش......!!!!

                                واپسین لحظه به من گفت: مرا....؟؟؟؟؟

       گفتمش:پس چه؟

                             زمین خورد و گفت:  کاش این فاصله را........ 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


سلام بچه ها بعد مدتها اومدم که آپ کنم ولی خسته از همه چی

دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ...

تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد...

 تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...

که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ...

 پاهاتم دراز کردي ...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ...

 با پاهات محکم منو گرفتي ...

 دو تا دستتم دورم حلقه کردي ...

بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره!

 بعد چشماتو مي‌بندي ...

 بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟

مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني

 آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ...

يه عالمه قصة طولاني و بلند

 که هيچ وقت تموم نمي‌شن ...

مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ...

 رگ خودمو ... مچ دست چپمو ...

يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟

 ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ...

 تو چشماتو بستي ...

 نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ...

 نمي‌بيني که سريع مي برم ...

 نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ...

 نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه

 و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني

 و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي..

 من شلوارک پامه... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ...

خون مياد از دستم مي‌ريزه

 رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ...

 قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ...

حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ...

تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ...

محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ...

 مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ...

تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت!

 مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني

 سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ...

 چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ...

از تنهايي مردن ... از خون ديدن ...

وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ...

مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ...

 من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها !

 بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ...

 گريه نکن ديگه خب؟

 دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ...

 نشکنش خب...؟ 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

        مریم فرمانروای سرزمین غم واندوه

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


 

 دوست دارم وقتی گریه میکنم تو آغوش تو باشم

من امشب زیر باران گریه خواهم کرد        در این تنهایی و خلوت
در این دشت سکوت وسرد
                     
در این بیهودگی های پر از ابهام
نمی دانی چه بی تابم
                           
نمی دانی چه مشتاقم
                            
ببینم روی ماهت را

من امشب گریه خواهم کرد
                
من امشب زیر باران
تو را فریاد خواهم کرد
                         
اگر چه گنگ و لالم من
اگر چه ناتوانم من
                             
ولی از عمق جان خود
تو را فریاد خواهم کرد
                         
من امشب زیر باران گریه خواهم کرد
اگر از آسمان سیلاب غم بارد
              
وگر از هر طرف تیر از کمان آید
بدان ای نازنین من نمی ترسم
            
تو را فریاد خواهم کرد
من از تاریکی و ظلمت نمی ترسم
تمام ترس من این است
                  
فراموشم کنی ای دوست

ببار ای بارش باران
                           
چنان بی تاب اشکم من
که می خواهم ببارم من
                   
من امشب گریه خواهم کرد
من امشب بغض را در سینه خواهم کشت
و بی پرواتر از دیروز
تو را فریاد خواهم کرد
من امشب آرزوی مرگ خواهم کرد
چنان مشتاق مرگم من
 
که شرح آرزوی من
مثال ریشه و آب است
تو ای باران تو ای مولود ابر آه
چه حسرت گونه می باری
مرا با خود ببر امشب فرو در خاک و خاکستر
مرا با خود ببر امشب
به گورستان دلتنگی
مرا با خود ببر امشبکه اینجا
زندگان از عشق بیزارند و
             
باران را نمی فهمند

من امشب گریه خواهم کرد
و از دست خدا هم شکوه خواهم کرد
خدا یا
 

چرا مردم نمی دانند باران حاصل اشکی است
که عاشق از دو چشمانش به هنگام سکوت خویش می بارد
چرا مردم نمی دانند که باران هدیه ابر است
به هر که عاشق اشک است
من امشب گریه خواهم کرد
به گوش ابر ها امشب تو را فریاد خواهم کرد
بمان ای نازنین با منبمان تا لحظه اخر
بمان تا زندگی باقی استبمان تا ابر بارانی است
بمان تا در کنارت من بسان غنچه بشکافم
بمان تا در نگاهت من بکارم شاخه عشقی
بمان تا روی دستانت ببارم شبنم اشکی
بمان تا روی لبهایت نشانم بوسه لطفی
بمان ای نازنین با من
بمان تا آسمان آبی است
اگر چه می روی امشب
ولی من هر سحر گاهان



همچنان می نشینم به انتظارت............

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


سلام

خوبین گلای من سال نوتون مبارک  سال خوبی رو برای شما آرزو میکنم

من خیلی وقته آپ نکردم یعنی نتونستم براتون میخوام تو سال جدید برای منم دعا

کنید. دوستون دارم.

 

اگه يه روز من مُردم

و تو منو دوست داشتي

 پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم

 و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار

تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم

 رو به خاطرم بيارم ...

 ولي... اگه تو مُردي ...

 من فقط يه بار ميام مزارِت ..

 ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم

 رو که با خون خودم سرخشون کردم ،

 برات هديه ميکنم 

 وعاشقانه کنارت جون ميدم

تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي

 و اینو به دنیا ثابت می کنم

 که من بی تو هیچم

 و عا شقی بیش نبودم 

که با نفس تو زنده بودم ..

متنی برای عشق..........

 

خوبی دیگه.....

خوبي ديگه تموم شده منم مثل خودت بدم


منم ميخوام دروغ بگم منم دورنگي بلدم


کاري به کارت ندارم قصه من گلايه نيست

 
طعنه به تو نميزنم طعنه به ماجرا زدم


خوب ميدونم که اين روزها يکي ديگه کنارته

 
مبارکه هم واسه تو هم واسه اون که يارته


بيا و خاطراتتو بردارو از اين جا ببر


من يادگاري نميخوام نگو که يادگارته


دستتو خوندم عزيزم بازي ديگه تموم شده


برو که بي تو پر زدن اين روز ها ارزوم شده


ميخوام مثل گذشته ها مهرمو پنهون کنم


حس ميکنم که عاطفم به پاي تو حروم شده

 

خوب بچه ها اینم آپم نمیدونم خوبه یا نه ولی به دل خودم که ننشست

دلم از دست همه خونه دیگه برام چیزی مهم نی هر چی می خواد بشه

فقط برام دعا کنید.دوستون دارم مراقب خودتون باشین

مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه

به انتظارت می نشینم  

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


 هي فلاني...؟...

مي داني؟...

 مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!!

 مي آيند.......

 مي مانند.......

 عادتت مي دهند.......

 و مي روند.......

و تو در خود مي ماني.......

و تو تنها مي ماني.......

 راستي نگفتي؟

 رسم تو نيز چنين است؟

 مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟

 

كاش مي شد
 
 كه بگويم در دلم چيست خدايا
 
باز هم اين ره بيهوده
 
 به ره كيست خدايا
 
من به بي چارگي خود
 
و لطف تو ايمان دارم
 
آه خدايا اين چه بلايي است...؟!
 
نه بهتر نتوان گفت
 
خدايا اين چه خطايي  است
 
كه در اين چند ده عمر
 
كسي از عشق مرا نظري چند نكرد
 
وبه من خوب نظر كن و بگو
 
راست مي گويند
 
كه من ديوانه و مجنون سرابم
 
قسمم راست نبود
 
نگهم صاف نبود
 
حرف من پاك نبود
 
اما ....
 
عشق من راست بود خدايا
 
عشق من صاف بود خدايا
 
عشق من پاك بود خدايا
 
پس چيست اين همه آشفتگيم...؟!
 
دل شكستم باز خدايا..؟!
 
ره به رهي باز بستم خدايا...؟!
 
گره بر گرهي سخت بستم خدايا...؟! 
 
 من چه كردم كه اين چنين
 
عذابم مي دهي بارلاها...؟!
 

 خيانت تنها اين نيست

 که شب را با ديگري بگذراني ...

خيانت ميتواند

 دروغ دوست داشتن باشد !

خيانت تنها اين نيست که

 دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

 خيانت ميتواند

 جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد !

گناه تنها کردار زشت نيست ...

 گناه ميتواند ذهن هوس آلود باشد !

 بايد مراقب قلب و روحش باشد ...

 دزد بسيار است

                                   

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


گل مريم 

از ته جاده کسی می آيد

که به دستان خودش يک گل مريم دارد

از همان دور مرا می بوسد

تا بجنبم که در آغوش بگيرم او را

  زود بر می گردد

می دود تا به ابديت برسد

من در انديشه آنم اکنون

که چرا او گل مريم را برد

پيش از آنی که به من هديه دهد

مرگ بر من که به تو دل دادم

مرگ بر من که تو را عاشق صادق بودم

مرگ بر من که برای تو شقايق بودم

آسمان شاهد اشک است

خدا می داند

مرگ بر من اگر از ياد تو غافل بودم

امروز تنهايم مثل ديروز
اما دردل باتوبودن راحس ميکنم
تونيستي که درگوشم شعرزندگي رانجواکني
اما کاش بودي
اشکهاي بي طاقتم به روي گونه هايم جاري شدند
اما چه سود که بي حاصل اند
زمزمه اي باخودميکنم شب وروز صبر صبر صبر
اما دردلم کلمه وصال نوراميد رابه قلبم مي تاباند
ميدانم ميدانم رسيدن به تورويا نيست
واقعيت است
دل تنگم برايت آرزوهايم دردلم ناکام مانده
درنگاهم سکوت و درچشمانم فرياداست
سکوتي به وسعت فرياد
فريادي رسا وآتشين
دلم تنگ است برايت کاش ميدانستي اين را

                             

ستاره دلم تو

 

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم


هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم


یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود


قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود


یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه


تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد


گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد


حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب


چرا بیصدا شده لب قصه های خوب


من که باور ندارم اون همه خاطره مرد


عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد


آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده


انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه

 

عروس و دامادعروس دامادعروس دامادعروس و داماد

 

دلم کسی را میخواهد که دوسم داشته باشد

شانه هایش را برای گریستن و سینه هایش را برای نهادن سرم و خالی نمودن غم هایم

میخواهم.دلم کسی را میخواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد

با تمام خوبی ها و بدی ها با تمام مهربانی و نا مهربانی هایم خواهدکه آفتاب مهر را به قلب

خسته ام هدیه دهد دلم کسی را میخواهد کسی را چون تو.................

تنها هدیه برای تو

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


باید فراموشت کنم

اما چگونه

مهرت از دل کنم    اما چگونه؟

یادت از یاد برم      اما چگونه؟

نقطه عشقی از میان این همه آدم

بر خود حک کردم   اما چگونه؟

هر چه هست و نیست در دل به رویش پا نهم

اما چگونه؟؟؟

به خود گفتم که عشق را در دل میکشم من اما چگونه؟

با غرور کودکانه زیر لب گویم

من تو را روزی مال خود خواهم کرد

اما چگونه؟؟؟

من روزی هزاران بار میمیرم اما دل در تپشها بازم سراغ یار میگیرد

ولی من خوب میدانم دل کنده ای از من

بگو اما چگونه بگووووووووووووووو

زندانی ام مانند ماهی در تنگ آب

چه ظالمانه تنها شدم چه ظالمانه آمدند و شکستند و رفتند

که این حقم نبود.

یادمه همیشه میگفتی:اگه من یه بار میگم دوست دارم تو چرا باید دو بار بگی تو هم یه بار بگو و خیلی چیزای دیگه که میگفتی اگه من میگم برات بمیرم تو چرا باید مدام بگی تو هم یه بار بگو اصلا این حرفها رو واسه کی میگم کسی که حتی یه بارم به این وب سر نزده

موفق باشین

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |


هميشه از خودم مي پرسم

کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره

 هر روز کاش مي دونستي

چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

 کاش مي دونستي چقدر دلم

 از اين روزهاي سرد بي تو بودن گرفته

 کاش مي دانستي چقدر دلم

براي ضرب آهنگ قدمهايت گرمي نفسهايت،

 مهرباني صدايت تنگ شده

 کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

 کاش مي دانستي چقدر تنهام ،

چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم

 و هميشه از خودم مي پرسم

اين همه که من به تو فکر کنم

 تو هم به من فکر مي کني؟

 
 
 
بدبخت
                  دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني.

دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعر مني.

دوستت دارم چون تنهاترين فكر تنهاي مني.

دوستت دارم چون زيبا ترين روياي خواب مني.

دوستت دارم چون زيبا ترين خاطرات مني.

دوستت دارم چون به يك نگاه عشق مني.

     

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط مریم فرمانروای سرزمین غم و اندوه |